هلیاهلیا، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

هلیا... هدیه خدا

دخترکم خاله ریزه میشود

هلیا جونم مامانت زیادی بیکاره این روزااااا .... یه عروسکه خشگلم که بیشتر نداره پس حق بده بهش که فقط با تو بازی کنه و اوقات فراغتشو با تو پر کنه ...   یکی از بازیهای جذاب من با تو این بود که تو خاله ریزه من بشی میگی چه جوری بیا پایین تا نشونت بدم   اینم یه شعر خشگل به افتخار خاله ریزه خودمممم اره این خاله ریزه که نصفش زیره میزه با این یه ذره قدش واسم عشوه میریزه اره ناز داره حرفاش دلو میبره اخماش توی هزارتا دختر نامبر وانه چشماش نامبر وانه چشماش ببین کار خدا رو کجا آورده ما رو که این خوشگله برده بد جور دل ما رو فیس تو فیس که میشه تیریپ خارجی میشه میگم یار وری نایس آی لاو یو همیشههههههههههه &...
27 مهر 1395

کوتاه کردن موهای هلیا

قربونش برم هر کی میبینتت میگه ماشالله چه موهای بلند و پرپشتی داری ... الانم که سه ماه و خورده از تولدت میگذره موهات بلندترم شده . مامانم هی میگفت موهای اینو بیار خودم کوتاه میکنم پشت گردنش عرق میکنه اذیت میشه طفل معصوم... منم این دست اون دست میکردم آخه عاشقه موهات بودم . تا اینکه یه روز عزیز جون بردت حموم و صدا زد قیچی رو بیار همینجا کوتاه میکنم . و اما بقیه خاطره رو تو عکس های زیر به وضوح میبینین    هلیا قبل از کوتاهی مو   هلیا بعد کوتاهی مو   الانم که دهه دوم محرمه خونه عمو محمدعلی ام روضه میگیرن شبا ... هرکی میبینه فک میکنه پسریییی ...
27 مهر 1395

هلیا جون محرمی شد...

شنبه 16 مهر بود که اولین جمعه محرم میشد واین یعنی یعنی روز شیرخوارگان حسینی ...خیلی دلم میخواست ببرمت حرم تا عزیز منم جزو یکی از اون شیرخوارگان بشه ولی بابایی بیرون کار داشت و نتونستیم بریم... عوضش رفت لباسای مخصوص محرمی رو برا دخترم خرید و روز تاسوعا تنش کردم.   " دخترک نازم خیلیییییی این لباس بهت میاد امیدوارم همیشه حسینی باشی و امام حسین تنهات نزاره " ...
27 مهر 1395

هلیا جونم در سومین ماهگرد خود به روایت تصویر

هلیا و بابایی   هلیا و دخترخاله جوننننن(زهرا الان دوسال داره)-رفته بودیم خونه خاله صغری من که خونشون فردوسیه کلیییی خوش گذشت رفتیم آرامگاه و اطرافش ... باکلی حاله خوب و عکسای خوب برگشتیم   هلیا جون دیگه بلده وقتی رو شکم میخوابه سرشو بالا بگیره و به اطرافش نگاه کنه ولی زود خسته میشه و سرشو میندازه رو زمین.. ببیییینین اینجا دیگه خسته شده اینم سایز کفه پاش تو سه ماهگی ...
24 مهر 1395

هلیا جونم در دومین ماهگرد خود به روایت تصویر

  یه چند روز هوا سرد شده بود دیگه میذاشتیمت تو قنداق . میبریمت بیرون     اولین لباس مهمونی که از بین لباسات اندازت شده بود این بود که عزیزجون(مامانی من) برات خریده بود. وای که چه خشگل شدی با این لباس     اون روز هوس کرده بودم کلی عکس با مدلای مختلف ازت بگیرم اینم عکسی که از آب دراومد . ولی بعدش به شدت گریه کردی منم که تنها بودم آخه بابایی رفته بود پارک تا پینگ پنگ بازی کنه.. از دست این بابایی   اینم دختر قشنگم با گل سرای خشگلش >>> ماشالله واقعا ناز شدی مامانی ...
17 شهريور 1395

واکسن دوماهگی هلیا جانم

امروز با بابا بهزاد رفتیم خانه بهداشت تا واکسن دوماهگیشو بزنیم . شانس من مراقب ما نبود و گفت منتظر بمونین ولی چون  بابایی باید میرفت شرکت بهش گفتم برو که دیرت نشه منم که خیلی استرس داشتم آخه گفته بودن که تب میکنه و کلی بی قراری میکنی  . بخش پذیرش صدام زد و یه مراقب دیگه رو معرفی کرد سریع واکسنتو زد تو هم اولش خیلی گریه کردی ولی بعد یه دیقه ساکت شدی. قطره فلج اطفالتم داد بهم گفت قطره استامینوفن بگیرم هر چهار ساعت دو برابر وزنت بهت بدم . گذاشتمت رو ترازو. وزنت شده بود 5 کیلو و 500 ... دیگه سریع اوردمت خونه عزیز جون . الانم که شبه و خونه خودمونیم . و من باید برم شامو بیارم . توی خشگلم بغلمی و تا میزارمت رو تشک نق میزنی و میگی بغ...
16 شهريور 1395

سوراخ کردن گوش هلیا جون

روز دوشنبه 18 مرداد طبق معمول خونه مامانم بودم ساعت 11 بود که یه دفه به سرم زد گوشای هلیا رو سوراخ کنم. به مامانم گفتم اونم قبول کرد خودم رفتم مطب خانوم ناصری که کل دوره بارداریمو پیشش سپری کردم گفت آره گوشم سوراخ میکنیم . اومدم با مامانم هلیا رو بردیم . وای خیلی ترسیده بودم . هلیا بغل مامانم بود و آرومه آرومه . آخه طفلی خبر نداشت چه اتفاقی میخواد بیفته . تا اینکه خانوم دکتر اومد و رفت سراغ هلیا . من که نتونستم ببینم . یه دفه صدای تق اومد و بعدش هلیا با صدای بلند گریه کرد. خیلی دلم سوخت .  گوش بعدی رو علامت زدن و دوباره همون صدای تق اومد ولی ایندفه طفلی زیاد گریه نکرد و زود ساکت شد. " دختر گلم خیلی دلم برات سوخت ولی برای خودت ب...
21 مرداد 1395